شعر تازه |
|
روی دو پای شنی
دريا پريد از ميانِ دو دست و روی پل سخنی گفتند پرهیبهای شبِ آشنا
پرهيبها ميان ما و بيابان ميان آينه و دريا
کبوتری به شتاب از سياه تاب برآمد بر شانه های هيولای من نشست
روی دو پای شنی ايستاده ام باد از چهار سوی می گذرد بر من
|