شعر تازه |
|
پس ناگزير
پس
ناگزير تو
خواهی رفت
نه !
پاپيون
سياهی نمی
زنم من
سهمی از تاسف
امروز را به
يک غريبة
ديگر می بخشم و
ناگزير می
گذرم در
هوای کوچه
و مهتاب و
از
خيابانهايی که
در ادامة خود به
قابهای تهی
می رسند و
باز هم
اتوبوسی به
انتهای زمان
می رسد و
باز هم زن
ولگردی برای
عابر هرروزه
دست تکان می
دهد چراغهای
راهنما با
غربت ما
بيگانه اند و
نام ما در
دفتر تلفن
ثبت است دنيا
حکايتی ست
عزيزم و
در حکايت ما
حتمن خلاصه
نخواهد شد و
راست گفت جز
صدای
خداحافظی چه
می شنوی؟ بگذار
تلخترين
واژه معنی ما
باشد جهان
جراحت اين
لحظه را هميشه
بر خود هموار
کرده است کار
جهان همين
است و
ناگزير بايد
بنشينم با
اطلسی هايی که
جشم به عصر
دوخته اند و
فکر چند ملخ
را مشغول
کرده اند مه ۹۲ |