شعر تازه |
|
اين داستان
اسبها رفته اند و کتل ها مانده اند ما ايستاده ايم و شما می رويد توی حلقه های طناب و عطرِ تلخی می ماند
بگذار اسبها به دود بپيوندند و ماه در تابوتش بميرد کلماتم را به باد سنجاق می کنم و می روم به دنبالش
در اين سرازيری ميان فکرهای کوچک و سايه های بلند صدايی ست که مثل ترس برهنه ست و مثل مرگ صميمی ست
بگذار بادکنک ها به آسمان بروند ما نيز در پسشان می دويم روی هزاران طناب
اين داستان پر از گل داوودی ست
|