شعر تازه |
|
همين حالا
دختر دارد می رود تا پشتِ زيتون بنان پنهان شود زيتون بنان می مانند و دختر می رود
بايد برايش يک بارانیِ گرم می خريدی و کفشی که راه را بشناسد
نورافکن ها ما را به يک روزِ آفتابی مهمان می کنند همين حالا که باران را می شود گرفت و به آسمان رفت همين حالا که دستمالِ کاغذی اش را تکان می دهد زن و اتوبوس آمادة حرکت است
کجا ؟ چه می دانم؟ |