در بارانِ صبح

 

 

تِلِسم می شکند

 

تندیس های خفته که بیدار می شوند

رادیوها اعلام می کنند:

دورانِ سنگ تمام است

 

 

پسرک بادِ دوچرخه اش را میزان می کند

دخترک

با دامنی  سپید

در عطرِ گل سرخ بال می گیرد

 

 

زن می گوید:

نباید نگران بود

ما ایستاده بودیم سد سال

حالا براه بیفتیم

در خیابانی

                 که فاصله ها را پر کرده است

 

 

   *

چترم را می بندم

و در بارانِ صبح

                           دوش می گیرم

 

          جلال سرفراز

      ۳۱  اوت ۲۰۰۸

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

   فقط يک مگس

 

فقط يک مگس

نه بيشتر

که تاريخِ مگسی را تکرار می کند

و يک مگس فقط

باور کنيد فقط يک مگس

که وجدانِ خفته را بيدار می کند

و وز و وزش بلند هميشه

و نيش می زند و می رود

           که برگردد

 

آقا می خواهد بخوابد

و يک مگس کش هم کنارِ دستش هست

و فکر امشی را هم کرده است

اما مگس به بالا می پرد

و از همان جايی برمی گردد

که پيش از آن همان جا را

نشان گرفته بود مگس کش

 

 

شايد چيزی می خواهد

و يا پيامی آورده است

شايد بداند و می داند حتمن

که دير يا زود باد مگس کش

خواهد گرفت او را

اما نمی نشيند از پای

 اين را آقا هم می داند

 

        جلال سرفراز

 

             12 مه 2008

 

 

 

 

 

 

   در گود حاج ماشالا

                                                  به خاطرة فريدون فروغی

باز اين هوای دم کرده

که گند می گذرد

از پيچ پهلوی تا قبرِ آقا که راهِ درازی نيست

گيرم که سار پريد

و آش سرد شد در گودِ حاج ماشالا

 

در اين شبِ مبارک

تکرار کن قشم شمِ بی غم صدای خدا را

که بچه های ميرزا ماشالا

لی لی کنان

از موپلِ صراط می گذرند

بی آن که سکه يی از کف بگذارند

 

حجب و حيای ما را بنگر

حالا که سنگتراشان خود تصميم می گيرند

که سنگنامة ما را چگونه بنويسند

 

ميرزا قشم شم بخور که نميری

حالا که ما

در کارگاهِ سنگبری سنگ می شويم

از دخترانِ عاريه فرزندانِ حوا

با بچه های جنگ

                            جانبازها

چيزی نگو برای خدا اما..

 

حالا رسيده ايم به اعدام

از اين ميدان ميان بری بزنيم

 تا قبرِ آقا که راهِ درازی نيست

نه

نه

   شمشير را غلاف نکن آقا !   

 

        جلال سرفراز

         تهران ـ دی 85