شعر تازه |
|
در آن
بعد از طهر
حنایی صبح را در
گلویِ ترِ
ماهی سرکردم و در شکمش
پير شدم عصايی
يافتم
که
استخوانِ
ساقِ پدر بود شما
کجا بودید
خواهرکانم؟ بايد بر
جاجیم ایوان به پشتی
ها تکيه می
داديم و از
همسايه هايی
صحبت می
کرديم که مثلِ
ما خوشبخت
بودند مادر چای
را دم کرده
بود و
درخزةآکفاريوم به
جستجوی دهان
ماهی بود در آن بعد
از ظهرِ
حنایی که به
غلغلِ سماور
گوش می داد و فکر می
کرد که
ديگر بايد
پيدامان
بشود |