شعر تازه |
|
بر علف
های کناره تا سنگ
صبوری کند،
سفر به دير می
انجامد آب چکه
چکه می نگرد
درما و باران
بر علفهای
کناره می
بارد ما
پير می شويم و
نمی باريم ملوانانِ
ديروزی شفاف
ترين
آفتابگردان
ها را در عرشه
های آفتابی
نشاندند همسفرِ
اردیبهشتی
ام می گويد :
ويرانی در
آغاز است هنگام که
پارو می زنی و از اسکله
فاصله می
گيری می دانم
ماهی های زير
اسکله هم پير
می شوند خوشا به
حال آنها که
پير می شوند و
نمی دانند هنوز
پله يی تا
ابديت راه
است پرچم ها
را از پشت بام
ها برداريم تا
خدا آفتابی
شود |