شنبه- دو ونیم بعد از ظهر

   مسیو ژاور با همان کلاه کپی سیاه، بارانی بلند و ابروهای درهم فرورفته. با اولین باران پاییزی، همین که هوا کمی سرد می شود، شکل و شمایل مسیو ژاور هم تغییر می کند. نام واقعی اش را نمی دانم. یعنی یادم رفته. به همین دلیل پیش خودم مسیو ژاور صدایش می کنم. با دیدن او عجیب  به یاد بینوایان هوگو می افتم، و همان مسیو ژاور معروف ،که در گوشه و کنار رمان سایه به سایة حضرت ژان والژان در راه است. این دور و برها هم کم نیستند ژان والژان ها یی، که امثال ژاور بیکار نمانند، اما من هنوز در پرسه های محلی یکی از آنها را کشف نکرده ام. بگذریم.

    مسیو ژاور  سُر و مُر و گنده روبروی من ایستاده است. با همان نگاه مشکوک، چهرة گندمگون، ریش تُنُک، لبهای نازک به هم چسبیده، و دوسه لاخه موهای حاکستری که از کنار شقیقه هایش بیرون زده است. کلاه کپی سیاه او را قدبلندتر از همیشه نشان می دهد.

   دارم با خودم فکر می کنم نکند که من را بجای ژان والژان گرفته باشد، که بی مقدمه می پرسد:

-   معلومه که کار مملکت شما به کجا می کشه؟

                                            -                       چه عرض کنم

                                            -                        این رییس جمهور دیوانة شما که باز هم هولوکاست را زیر علامت سوال برد.

                                            -                       من بی تقضیرم

                                            -                        ببینید! من یک لهستانی ام. ما بیشتر از همه شاهد یهودی کشی در کشور خودمان بودیم.

                                            -                       می دانم

                                            -                        اختلاف این آقا با اسراییل به خودش مربوطه. چه ربطی به هولوکاست دارد...؟

                                            -                       درسته.

                                            -                       در آلمان فقط فاشیستا براش دست می زنن. شماها بهش نمی گین؟

   خیالم راحت می شود، که دست ِ کم به من مشکوک نیست.

                                            -                       ای بابا . ما که با هم ارتباطی نداریم آقا. اما گمان کنم که آقای رییس جمهور خودشون خوب بدونن که چه کار دارن

 می کنن ...

                                            -                       مِن و مِنی می کند و می گوید:

                                            -                       ... شما هم که بنظر می رسه خیلی سردرگم هستین؟

    شانه تکان می دهم و می گویم:

                                            -                       البته...

    از سرِ تمسخر، یا همدردی،  یا هرچی ... خنده یی می کند و دور می شود.

   «موسیو ژاور» یک نقاش لهستانی است که بیشتر عمرش را در آلمان / و برلین گذرانده . مسایل مربوط به ایران را از پیش از انقلاب تا کنون کم و بیش دنبال کرده. و می کند هر وقت که به هم می رسیم ابتدا کمی از نقاشی و نمایشگاه هایی که دیده و در آن ها شرکت کرده حرف می زند، سپس بر می گردد به وضعیت در ایران.از دورة دکتر مصدق تا همین روزها... حرف هایی کلی، که دردی از کسی دوا نمی کند.

   گاهی با خودم فکر می کنم که اگر موسیو ژاور سری به ایران می زد و مدتی اوضاع و احوال را از نزدیک می دید، می فهمید که علت سردرگمی من و امثال من چیست؟ در این صورت حتمن دست بر می داشت و موضوع صحبت را به همان نقاشی و نمایشگاه و غیره محدود می کرد.

   راستی آ. هنرمند را چه کار با سیاست؟

 یکشنبه ۷ شب

      چندی پیش، در واقع ۹ سال پیش... درست یک روز پیش از نخستین سالگرد ۱۸ تیر و آن یا زهرای معروف

(اشتباه نکنید. من تاریخ بسیاری از رویدادها را به هیچ وجه نمی توانم بخاطر بسپارم. این یکی از استثناهاست.) بله.آن روز سری به یکی از  دوکتابفروشیِ ایرانی  آن روزگاردر برلین زدم.  

   در چنین جاهایی معمولن ایرانی ها همدیگر را می شناسند و با هم خوش و بشی می کنند. آن روز اما یک نفر در جمع مشتری ها بود که ناآشنا می نمود. یعنی تیپش به آنهای دیگر نمی خورد. در واقع با ما بود، اما از ما نبود. ( همان خودی و غیر خودی )هرچند که در این زمینه امکان اشتباه هم هست. ای بسا کسانی که فکر می کنیم با ما هستند، اما در سرِ بزنگاهی معلوم می شود که بر ما هستند، و یا برعکس.

   بهر حال آن «یک نفر» همراه با یکی از مترجمان قدیمی، که سالهای درازی را در اتحاد شوروی گذرانده ، و به گفتة خودش از افسران ارتش شوروی بوده ، و به سفارت جمهوری اسلامی هم رفت و آمدی دارد، به کتابفروشی آمده بود. پرس و جویی کردم. معلوم شد که ایشان روحانی کم و بیش  کنجکاوی ست، و علاقمند است  تا ببیند و بداند که «هموطنان» ایرانی اش در خارج از کشور چه می کنند، به چه کارهایی مشغول اند، و اگر اهل قلم هستند تا کنون چه کتابهایی منتشر کرده اند و در چه زمینه هایی نوشته اند؟ همچنین یکی از دوستان حاضر، که سالهایی را در زندان گذرانده بود، می گفت  از نزدیک دیده که این آقا مدتی هم به نمایندگی از آیت الله منتظری به وضعیت زندانیان سیاسی رسیدگی می کرده. ..

   آن روز پس از گشتی کوتاه در میان قفسه ها و ورق زدن چند کتاب تازه کتابفروشی را ترک کردم.  تابستان بود و گرم، وخوش خوشک با دوچرخه به سمت خانه می راندم. نزدیکی های دروازة براندنبورگ، درست مشرف به پارلمان آلمان، یعنی همان رایشتاگ معروف، کسی به نام صدایم کرد. برگشتم. دیدم همان آقای بقول مادرم « جلیل القدر‌»ی ست، که ساعتی پیش در کتابفروشی زیارتشان کرده بودم . تعجب کردم که نامم را از کجا می داند؟ فکر کردم که همان دوست مترجم از دور من را به ایشان معرفی کرده. ناگزیر سری تکان دادم. خواهش کرد بایستم. ایستادم و به دوچرخه ام تکیه دادم. رانندة ترکی که در کتابفروشی هم همراهش بود، در کنار ما ایستاده بود، و پس از خوش و بشی کوتاه به اشارة آقا از ما عکسی گرفت. می خواستم اعتراض کنم، اما دیدم کار از کار گذشته. وانگهی با خودم گفتم نه ما سرِ پیازیم، و نه تهِ پیاز. بگذاریم آقا هم با ما عکسی داشته باشد.

    معلوم شد که ایشان بویژه در رویدادهای دوران صفویه پژوهش هایی می کند. از جمله در این زمینه که در این دوران مدرسه هایی هم به ابتکار برخی از روحانیون در ایران دایر شده بوده، و این که  تاسیس اولین مدرسة ایرانی را به آقای رشدیه نسبت

می دهند، از دید ایشان نادرست است. در واقع می خواست بگوید مدرسه هم کار آخوندها بوده و طرفداران تجدد حرف مفت

 می زنند.

    بعد مطابق معمول حرف به سیاست کشید. اینطور استنباط کردم که می خواهد تلویحن نظر من را دربارة اوضاع و احوال کشور بداند. گفتم: من سالهاست که از ایران دورم. بنابراین نمی توانم نظری بدهم. وانگهی شما که خودتان می بُرید و می دوزید. نظر من به چه دردتان می خورد. توجهی به گفتة من نکرد و پرسید: فکر می کنید فردا که سالگرد  ۱۸ تیر است مردم قیام می کنند و بساط رژیم را درهم می ریزند؟ گفتم گمان نکنم که زورشان برسد. صحبت ایشان به محاسن آن رهبر جلیل القدر، یعنی آقای خامنه یی کشید. کمی دربارة بزرگواری هایشان داد سخن داد، و هنگامی که با بی تفاوتیِ من روبرو شد، پرسید: اصلن به نظر شما این رژیم باید برود؟ باز هم به قول آقایان « تقیه» کردم. سرانجام وقتی دیدم خیلی پافشاری می کند به زبان آمدم که دل خوشی از این وضع ندارم گفت:. یعنی می گویید که این رژیم باید برود؟ گفتم رفتن یا نرفتنش به حرف من نیست . اما خُب، اگر به همین منوال ادامه بدهد ناگزیر باید دست و پایش را جمع کند . سگرمه های ایشان کمی درهم رفت و بی هیچ مقدمه یی پرسید: شما سعید عسگر را می شناسید؟ گفتم: البته. کیست که ایشان را نشناسد؟دزد حاضر و بز حاضر. و چهرة حجاریان را پیش جسمم مجسم کردم. سری تکان داد و گفت: ما پانصد هزارتا سعید عسگر داریم. سخنش بوی تهدید می داد. آن هم در برلین. فکری کردم وگفتم پانصد هزارتا که خیلی اغراق است. اما اگر پنجاه هزار تا و حتا پنج هزارتا سعید عسگر هم داشته باشید، این مردم بی دفاع را بس است. شگفتا ، ایشان که در سلام پیشقدم شده بود، بی آن که خداحافظی کند به راننده اش اشاره یی کرد و با هم دور شدند. ناگهان پرسشی بر زبان من جاری شد. گفتم ببخشید ! شما مادر من را می شناسید. انگار برق گرفته باشدش برگشت که من مادر شما را از کجا بشناسم؟ گفتم می دانم که نمی شناسیدش. اما من یاد گفته یی از مادرم افتاده ام. پرسید چی؟ گفتم مادرم می گوید (می گفت) هر طنابی از نازکی پاره می شه، الا طناب ظلم که از کلفتی . پوزخندی زد و به راهش ادامه داد،

  *

   حالا که سر و کلة لباس شحصی ها و دیگر اوباش ، یعنی همان سعید عسگرهای رژیم پیدا شده ، تازه دارم می فهمم که آن آقا چی داشت می گفت. اما نمی دانم که ایشان هم با مشاهدة مقاومت مردم به یاد آن برخورد کوتاه افتاده، و  پی به درستی گفتة مادر مرحوم من  پی برده است، یا نه؟

      دو شنبه

   برای آشنایی با شما هزار سال هم کم است

   تازه آن وقت

   اگر زرنگ باشیم

   الفبای آشنایی را آموخته ایم

                                         (شاگردان کلاسِ تهیه).

   فقط گذشتن از مزرِ یا و سین

   دست کم هفتاد سال نوری فرصت می خواهد

   لازم نیست از سرِ تزویر لبخندتان را پنهان کنید آقایان

   درست است !

   این ماییم که پیشِ پای شما لنگ انداخته ایم

                                                                    ۲۶ اوت ۲۰۰۸

    سه شنبه  ۵ بعد از ظهر

      در ایستگاه Savigny Platz  برلین چنین شعاری بر دیوار نوشته است:

Wir trinken, was wir pinkeln

   ما می نوشیم آنچه را که می شاشیم

   نویسندة شعار آدم معترضی نیست که قلم بردارد و دور از چشم ماموران با استفاده از فرصت کوتاهی به خط کج و معوج شعاری بنویسد. نه. این شعار با حروف چاپی درشت بر دیوار نصب شده، و در اطراف آن تابلوهای بسیار و گاهی جمله هایی از نویسندگان مشهور و غیر مشهور آلمانی  کنار هم بر دیوار ردیف شده اند. هدف دفاع از محیط زیست است. می خواهند بگویند که آب آشامیدنی در آلمان آلوده است. در واقع این بر کسی پوشیده نیست که فاضلابی که از جمله از راه مستراخ ها  تولید می شود، پس از تصفیه دوباره در لوله های آب آشامیدنی جاری می گردد.

   اما همین شعار وقتی در ذهن تجرید شود، متناسب با شرایط زمان و مکان، مفاهیم دیگری را به ذهن می آورد.شما چی فکر می کنید؟

   چهارشنبه – ۴ بعد از ظهر

   اگه فکر می کنی که گاو نیستی، خُب نیستی دیگه . حتمن گاو نیستی !  نیازی هم به اثبات نیست. مگر این که خودت شک داشته باشی.

   پنجشنبه- ۱۱ صبح

     کامبیز روستا آپاچی سرکش و تنهایی بود، که حالا نیست. بدون او برلین چیزی کم دارد. دیگر به راحتی نمی توان از خیابان کانت، در آن حدود که روزگاری مغازه یی داشت، و حالا سالیانی ست که بسته است، عبور کرد و جای خالی او را حس نکرد. با او در محل کانون نویسندگان در ایران آشنا شدم، در بحبوحة انقلاب. سپس در برلین. پس از سالها آمده بود که در ایران بماند. نتوانست. اما مثل این که سرنوشت حکم کرده بود که دیگرباردر برلین با او روبرو شوم. اولین بار در سال ۹۰ ، هنگامی که شادروان مهدی اخوان ثالث در برلین بود. روزهای شگفتی بود آن روزها. هنوز گرم انقلاب بودیم. هنوز رگهای گردنمان در دفاع از این یا آن شیوة مبارزه متورم می شد...

   کامبیز  انسان پاکبازی بود، که همة زندگی اش را بخاطر آزادی گرو گذاشت. با کامبیز می شد مخالف بود، بی آن که راه دوستی را بر تو ببندد. از کامبیز می شد پی گیری و پشتکار را آموخت. در سالهای آخر اثرات بیماری را در چهره اش می دیدم. در لفافة شوخی دو سه باری بهش گفتم: بسه دیگه کامبیز. خودت را بازنشسته کن. یه کمی به خودت برس... هیچ نمی گفت. فقط لبخندی می زد و دور می شد. شادی هایش را با دیگران تقسیم می کرد، اما درد و غمش را نه. در این ماه های آخر بارها با خودم قرارگذاشته بودم که سری بهش بزنم – و نشد. تصورش را هم نمی کردم که به این زودی به پایان راه برسد. زمانی به اشتباهم پی بردم، که دیگر دیر شده بود. از همة هستی اش خاکستری مانده بود و بس.

در خیابان کانت

                        سایة یک آپاچیِ تنهاست

که نمی ایستد

                     که نمی افتد

همواره در کمین است

اینگونه است ...

                        همین است ...

   جمعه ـ ۷ شب

                 پلی نیاش که از آن بگذرند و پشتِ سر خرابش کنند.


============================================

شنبه شب

چندتا قفسه ی کتاب و چارپنج تا تابلو به دیوار. یه میز سنگی. یه بُری کاغذ و آت و آشغال.

پشت پنجره ترامواهایی که می گذرند [شنبه شب ها تا دیروقت.]دختر پسرهایی که از دیسکو برگشته اند.

یکی یه بُتریِ آبجو دستشون. زنی که چهار بتری خالی آبجو را از پاگرد خانه ی روبرو برمی دارد.

خودش می شه ۳۲ سنت.

باران که نم نم می بارد در ساعت جهار و نیم سُبح...

یکشنبه سرِ شب

حمید از حقیقت می گفت، که این است و آن. ژیلا از حقیقت می گفت، که نه این است و نه آن.

بهناز مرغ را آماده کرده بود و در حستجوی زرشک بود. سارا غرقِ اداهای کیانِ کوچولو.

من گفتم حقیقت یعنی کشک. ژیلا گفت: البته با بادمجون.

دوشنبه شب

دکتر مجابی در گفت و گویی با مجله ی آزما گفته است: ما در دهانه ي آتشفشان نشسته بودیم، و هنوز (هم) نشسته ایم...

یک حرف مشترک. من هم « پرنده یی بوده ام در دهانه ی آتشفشانی...»

در گفته ي دکتر مجابی یقین است، و در حرف من شک.

پدرم می گفت: خودتُ کنار بکش! چتور ممکن بود؟ نمی خواست. و یا نمی خواست بداند که خودش هم

در دهانه ي آتشفشان نشسته بود.

می گفتم: آتش از درون ما شعله می کشد. به خرجش نرفت که نرفت

سه شنبه بعد از زًهر

همین طور داشتن شترنج می زدن، که گربه هه پرید وَسَت و پایان ماجرا. اکه هی! حتا نرسید که بگه کیش...

چهارشنبه عَسر

ازافه کارِ امروز عبور از روی سه چهارتا ابرَ سفید بود. نمی دونم که کی هوام کرده بود.

یه هو چِشَم رفت دنبال یه زنِ خوش بَر و رو با ممه های درشت.

نزدیک بود بیفتم، که خدا زیرَ بازومُ گرفت.

پنجشنبه نزدیک نیمه شب

یه روز سُبح وقتی پا می شی می بینی که یه شاخ گنده رو پیشونی ته. چی فکر می کنی؟ جز این که از امروز تو هم یه کرگدنی. می خوای بگی که اوژن یونسکو اشتباه گفته؟ یا فرهاد آییش دچار بدبینی شده؟ یا این که اسلن چشات داره باباغوری می ره... نه بابا ! خودِ خودشی. کاری هم که ازت بر نمی آد، جز این که همون کرگدن باشی، با پوست کلفت خاکستری...

راستی آ... مگه از آدم بودن چه خیری دیدی که حالا از کرگدن شدن نبینی؟ دستِ کم همرنگ جماعتی.

جمعه سبح

یه دست رختِ خواب و دو سه دست رختِ چرک دارایی من در وَتَن همینه. منهای رختخواب، به ازافه ی یه تنِ فرسوده.

واسه این که زیاد هم مغبون نشی، چند تا کلمه هم این دور و برها افتاده. البته اگه بتونی پیداشون کنی.

شنبه بعد از زُهر

برخی واژه ها را از قَسد جورِ دیگری نوشتم. مسل سبح بجای صبح، یا زُهر بجای ظهر، یا وتن بجای وطن، یا همین قسد و اسلن و مسلِ و غیره و غیره. من فکر می کنم که اینگونه هم می شود نوشت. به شرت این که کمی خلاف آدت فکر کنیم. در زبان عربی سینِ ساسان و صاد صادق و ث ثریا یک جور شنیده نمی شود. به همین دلیل از یکدیگر تمیز داده می شوند و همانگونه نوشته می شوند که گفته شده اند. یعنی میان چشم و گوش هماهنگی ست.چرا ما باید این قانونمندی زبان عربی را در زبان فارسی بکار ببندیم؟ در حالی که در بسیاری از مورِدها هیچ گونه هماهنگی میان آنچه می شنویم و آنچه می گوییم وجود ندارد. برخی روی ریشه ی عربی و معنی آنها تکیه می کنند. در زبانهای اروپایی هم بسیاری از واژه ها ریشه و معنی مشترک دارند، اما شکل نوشتنشان با هم یکی نیست. من برآنم که هزفِ کلمه های عربی از زبان کار ساده یی نیست. دستِ کم در نوشتن آنها می توان تجدید نَزَر کرد. ما باید بتوانیم که بر پایه ی گویش خودمان بنویسیم، نه بر پایه ی گویش عربی. این کار می تواند بخشی از مشکل نوشتن را آسان کند. درست است که دشواری هایی پیش می آید. اما راهِ برون رفت را هم می توان جستجو کرد.