حرف های دم دست

 

 

        مرزها که باز شدند

 

       چرا سوت نمی زنند این پرنده ها

        حالا که چراغ قرمزها خاموش می شوند؟

       

        حالا که من کلاهِ کِپی را دور انداخته ام

        و یک شاپو خریده ام

        چرا سوت نمی زنند این پرنده ها؟

 

     ۹ نوامبر ۸۹.

   تلفن زنگ زد. تُماس بود. از دوستان نزدیک من در برلین شرقی.

   خبر را شنیده بودم: مرزها باز شده.بود..ابتدا برای همان روز، و پس از چندی برای همیشه.. با همسرم شال و کلاه کردیم . چند دقیقه بعد  تماس و همسرش سونیا با اتوموبیل منتظر ما بودند. چهار نفری به سمت مرز رفتیم. شگفت انگیز، اما باور کردنی .

   میان باور و ناباوری مثل خوابگردها از پل  خیابان «اُبر با‌‌ ةوم» گذشتیم.کسی سدِ راهمان نشد. حتی یکی از مرزبانان ما را به سمت مرکز شهرراهنمایی کرد..

    تا آن زمان چندین و چندبار در ولگردی های گاه و بیگاه  روبروی دیوار برلین ، و در دور و بر رود اشپری قدم زده           بودم. دیواری دراز، به سپیدی پوست تخم مرغ، که سایة هیچ دستی بر آن نبود، چه که با رنگ و قلم مو بیایند و بر آن نقاشی کنند. یا اين که شعار بنویسند..

   آن سوی رودخانه و دیوار  دنیای دیگری بود گه آن را نمی شناختم. و نیز پل و ایستگاه  متروکی که به گفتة تماس ـ که روزنامه نگار است ـ روزگاری از ایستگاه های پررفت  و آمد متروی  برلین بود.

    از آپریل ۱۹۸۴ در برلن شرقی زندگی می کردم، البته با نام و ملیتی مستعار،

    در آن چند سال آنچنان سرگرم « سیاست » بودم ( دستِ کم روزی ده ـ دوازده ساعت ) که زمان و مکان را فراموش

می کردم. در چنین فضایی ، با آن همه قید و بندهای ذهنی و عینی ، ایدپولوژیک و سازمانی، و برخوردهایی  پر از سوء تفاهم، آزادی های فردی ، اگر هنوز هم تتمه یی از آن ها بجای مانده باشد، به شدت محدود و مخدوش می شود، حال آن که من مثل آب و هوا به آزادی فردی خودم نیاز داشتم (و دارم).. در آن سالها زندگی من بی شباهت به  یکی از فیلمهای ناصرتقوایی نبود. ماهی در کیسة نایلونی. اگر هم راهی دریا می شدم باید با همان کیسة نایلونی به دریا انداخته می شدم. حصاری تنگ، که سالها میان من، و دنیای بیرون هایل بود. همواره می خواستم از آن بگریزم، اما نمی توانستم. پابندی به خواستی انسانی و آرمانی  از فکر گریز بازم می داشت.

   من به سوسیالیسم باور داشتم، اما سوسیالیسم در پشت پرده ، و نیز مناسبات درون حزبی  در آن روز و روزگار برایم  چندان خوشایند نبود.. هرگز فراموش نمی کنم که در جریان کشتار زندانیان سیاسی در سال ۶۷ دولتمداران وقت در کشورهای سوسیالیستی هیچ واکنش اعتراض آمیزی از خود نشان ندادند. لابد به صرفه شان نبود. این در حالی بود که بخش بزرگی از کشته شدگان هدفی جز سوسیالیسم در ذهن خود نمی پروردند، و همان سوسیالیسم واقعا موجود کعبة آمالشان بود..من به سهم خود به نمایندة « حزب برادر» اعتراض کردم. اما بیفایده بود.. بگذریم...

    آن روز پس از عبور از مرز گشتی در برلین غربی زدیم. بعضی جاهایش یادآور تهرانِ پیش از انقلاب بود. در آن گشت و گذار یکی دو ساعته بالاخره از خیابان ۱۷ یونی و دروازة براندنبورگ ـ منتها از سمتِ برلین غربی ـ سردرآوردیم. آنجا پیاده شدیم و گشتی زدیم. جمعیت زیادی در اين سو و آن سوی دروازه گرد آمده بودند. فضایی پر از شور و هیجان، که از پایان جدایی ها خکایت می کرد. هرچند که چندی بعد بارها در این سو و آن سو از این و آن می شنیدم که ای کاش زمان به عقب برگردد و دیوار اندیشان دیوارهایی بلندتر از پیش بنا کنند. آن شب جالب ترین چیزی که دیدم پیکرة ایستادة زنی بود با دهانِ باز، و دستهایی حلقه کرده گرد دهان، که گویی می خواهد فریادش رساتر شود. بازنمای زنی که از آن سوی دروازه گمشده اش را صدا می زند.

   کسانی که دیوار برلین را ساخته بودند، حتما با توجه به شرایط زمان و مکان دلایلی برای این کار داشتند، که موضوع بحث سیاستمداران دیروز و امروز آلمانی است. اما من از مردم معمولی می گویم، و خودم را بجای آنها می گذارم. تصور کنید که مثلا در تهرانِ ۳۰ سال پیش ، یا تهران همین امروز، دیواری از میدان راه آهن به میدان تجریش ّ یا از جایی دیگر به جایی دیگر،

می کشیدند . یک سو را تهران غربی و  دیگر سو را تهران شرقی نامگذاری می کردند. در آن صورت چه خانواده هایی که از هم نمی پاشید. چه پیشامدهای ناگواری که پیش نمی آمد؟ بگذریم که دیوار نامرییِ میان «خودی ها» و «غیرِ خودی ها» در همین چند دهة اخیر خود نشان دهندة فاجعه یی بس بزرگتر از دیوار برلین و هزارپارگیِ  جامعة ایرانی ماست.

   فروریزی دیوار برلین فارغ از بسیاری از اما و اگرها در واقع فروریزی ذهنیتی بود که جهان را به گونة دیگری می خواست. چنین ذهنیتی هنوز کماکان در اینجا و آنجا وجود دارد. اما آزادی خواهان و هواداران پیشرفت و برونرفت از بن بست هایی که انسان امروزی با آن ها روبروست ، چارة کار را نه در ساختن دیوار ، بل بر از میان برداشتن دیوارها می بینند.

                                                                                                      

این امضاء توست

 

این امضاء توست

بر دیواری که جهان را دو نیم می کند

و در دو نیمِ جهان تویی

                                که دو نیم می شوی

نیمی در آفتاب می گذری

نیمی در نقاب

                  

                  در مرگ و انتظار

                              تویی

 

این امضاء توست

بر نیمه یی که تیره می گذرد زان کنار

بسیار رفته یی

                     نه به هنجار

 

از هر کلاغ بپرسی می داند

این امضاء توست

                       بر غبار

                                                            

                                                                               برلین ـ  جلال سرفراز