داستان

تلة چهارمی

آقا ذبي بالاخره موش را به دام انداخت. صدای تق ِ فنر را که شنيدم , فهميدم که موضوع از چه قراره.

مزة پنير از يادم رفت. رفتم به سمتش.

از کنارگونی های برنج که رد می شدم , فکر کردم اصغر حق داره. واقعا هم که پنير ليقوان خيلی خوشمزه است . انگشتهای خيسم را ماليدم به يکی از گونی ها.

چراغ قوه رُ که انداختم , ديدم يکی از گونی ها سوراخ شده , کپة کوچک برنج يک گله از کف سمنتی رُ سفيد کرده . مثل برق زده ها خودمُ کشيدم کنار.

شانس آوردم که مادرِ خدا بيامرزم آن دور و برها نبود. وگرنه قشقرق راه می افتاد .

آهای نردَوَنگ ! دونه برنجا رُ لگد نکنی آ...!

برای اين که سربه سرش بذارم، می پرسيدم : چرا ؟ مگه چطور می شه ؟

بی معطلی شروع می کردبه تعريف کردن، که چطور يه روز حضرت زهرا عليهما السلام داشت برنج پاک می کرد . يهو ديد که يه دونه برنج افتاد رو زمین . با چشمای مبارکش دنبالش گشت . اما نتونست پيداش کنه ...

بلافاصله می گفتم : طفلک ! حتمن چشاش درست نمی ديده . عینکی هم که درکار نبوده.آقاشون هم که حتمن رفته بود قلعة خيبرُ فتح کنه. وگرنه لای دو انگشت سبابه و ميانی ش رو باز می کرد تا حضرت ببينه که دونة برنج کجا افتاده...

درست همين موقع خواهرم هرجا که بود پيداش می شد. پا برهنه می دويد تو حرف : اصلن مگه آن وقتا توی مکة معظمه برنج پيدا می شد مادر ؟

مادرم که نمی خواست سررشتة داستان را گم کند , مثل هميشه فقط چشم غره يی می رفت و به حرفش ادامه می داد :

حضرت صبح تا غروب , بجز وقت نماز, تمام آشپز خانه رُ گشت و دانه رُ پيدا نکرد. گناه داشت که برکتِ خدا لگدمال بشه . اين بود که چشمة آب زمزم رو به سمت آشپزخانه برگردوند , تا دانه برنج گم شده سبز بشه.

حالا ديگر نوبت من بود. وگرنه خواهرم پيشدستی می کرد :

اگر خدا نکرده ديوار آشپزخونة حضرت نم می کشيد و می ريخت چی می شد؟

مادرم تشر می زد که : باز هم داری کفر می گی پسر؟ ...

با خودم گفتم: چه شاليزاری می شه اينجا , اگه يک روز آقا ذبي هم مثل جدة اطهرش بخواد در جست و جوی برنج گم شده آب به مغازه اش ببندد.

خواستم کليد چراغ پشت رُ بزنم , که يادِ هشدار آقا ذبي افتادم :

ـ نبايد چراغ را روشن کرد. موشها جای تله رُ  ياد می گيرن.

چراغ قوه رُ به سمت تلة اولی انداختم. خالی بود. آن ورترتله های  دو می و سومی هم همانطور. به تلة چهارمی که رسيدم , ديدم دو تا موش خاکستری خودشونُ پشت حلب روغن پنهون کردن. به روی خودم نياوردم. دلم سوخت که کاری ازشون بر نمی اومد.

موش دستگير شده با التماس نیگام کرد.کمرش داشت زير فشار فنر می شکست.

بدم نمی اومد نجاتش بدم. کمی هم وسوسه شدم . اما يهوآقا ذبي کليد رُ زد. فکر نمی کردم که دخلُ ول کنه. خش خشِ موشا رُ شنيدم که تندی خودشونُ به پناهگاه رسوندن. لبخند خفيفی لبای نازک آقا ذبي رُ از هم شکافته بود.کنارم که و استاد , رو تله دولا شدم که مبادا بوی پنير به مشامش بخوره .

آقا ذبي هم خم شد. با زانوی راستش کنارم زد و تله رُ برداشت. دکمة شلوارش مثل هميشه باز بود. موش که جمبيد , آقا ذبي ترسيد. اما تله رُ ول نکرد. موهاش بوی گندِ پارافين می داد.

داداش کوچيکه ش می گفت:

صُبا پيش از نماز می ره "حمومِ بهشت" و غسل می کنه.

مادرم می گفت: بابام خدابیامرز یه روز درمیون حموم می رفت. هر روز که حموم بری لاغر می شی. اما يه روز در ميون چاق و سرِحالی.

من که هفته يی يه مرتبه هم به زور می رفتم .اما مونده بودم که چطور بابابزرگِ خدابیامرز، اون هم با چارتا زنِ ترگل ورگل ، فقط یه روز درمیون حموم می کرده.

هنوز از مشتری خبری نبود. آقا ذبي , که خيلی با احتياط از کنار برنجای پخش و پلا رد می شد ,گفت :

جارو رُ بيار و برنجا رُ جم کن. اما دور نريز.

تا دم در دنبالش رفتم. اصغر پنير , که آن روبرو تو آفتاب کز کرده بود , آمد اين طرف که بياد تو. بيهوا گلوش رُ گرفتم :

ـ لامسب ! خودم به درِ کی هستم که تو به بامم باشی

دست بردار نبود که.

پای آقا ذبي که به پياده رو رسيد , گربه سياهه پيداش شد. انگار پرِ نداشته اَش را آتش زده بودن . تيله بازهادست از بازی کشيدن. زن آق مستفا پا سست کرد و رو گرفت. آقا ذبي و تله از پيش , گربه سياهه از دنبال. وسط خيابون تله رُ گذاشت رو زمين و زيرچشمی به گربه سياهه نگاه کرد . گربه هه پريد جلو . دور تله چرخی زد ، رو دو تا دست نشست و بُراق شد . موش بدبخت حتمن با ديدن گربه هه زرد کرده بود.

آقا ذبي دزدکی نگاهی به زن آقا مستفا کرد و با احتياط فنر را فشار داد. موش پاهای آزادشده اش را به سختی تکان داد و گوشة تله کز کرد. نمی خواست بيرون بياد. آقا ذبيح تله رُ برداشت و با شدت تکان داد. موش افتاد بيرون و خيز برداشت که بزند به چاک. اما گربه هه امانش نداد واز پشت به دهان گرفتش. ديدم که موش به طرفه العينی دو تیکه شد. یه تیکه تو دهن گربه سياهه یه تیکه رو زمين .

کمرم تير کشيد. اصغر پنير از سر راه آقا ذبي کنار رفت.

برلين ـ مارس 2005