از
زندگی
|
راستی
من کی هستم؟
کجايی ام؟
|
|
نمي
دانم منظور
از بيوگرافي
چيست؟ سن و
سال؟ چهرة من
گواهي بر سن و
سال من است.
اما آن كودك
بازيگوش
درون چه مي
شود؟ آيا
بايد سن و سال
او را هم
پرسيد؟ نمي
دانم هنوز به
سن بلوغ
رسيده يا نه؟
اما يك پارچه
شور و شوق و
گرماست. گاهي
در سردترين
فصل سال كنار
رودخانه يي
در زادگاهش
دنبال
سنگهاي رنگي
مي گردد. و يا
مي خواهد گل
سرخي را بر
ساقة سيم ِ
خارداري
بروياند. اين
كودك ِ سرتق
سر از جاهايي
در مي آورد،
كه آدمهاي
شصت ساله را
راه نمي دهند.
و نيز تكليف آن
جوان
احساساتي
عاشق پيشه چه
مي شود، كه
زيبايي را در
هر گوشة دنيا
بو مي كشد، و
در برابرش به
خاك مي افتد؟
شايد منظور
از بيوگرافيِ
يك شاعر
آموزش
دبستاني و
دبيرستاني،
و يا
دانشگاهي
است. ازشما مي
پرسم: كدام
دانشگاهي مي
توانست
شاعري را به
من بياموزد؟
سوء تفاهم
نشود. شايد
شاعر ناميدن
من نتيجة يك
خيال شيرين
باشد. با اين
حال چون همة
زندگي
خيالي بيش
نيست، من اين
تهمت را به
خود مي پذيرم. اصولاً
بيوگرافي هر
كسي را ديگري
مي نويسد. وگرنه
موضوعِ
مثنويِ
هفتاد من است.
اگر مشخصات من
را مي خواهيد
در چند كلمه
خلاصه مي شود:
جلال سرفراز.
متولد 1321شمسي
و به قول ”
هموطنان ”
آلماني ام (
آخر من هم
تازگي يك
آلماني شده
ام ) سال 1942
ميلادي. و
راستي چه درة
هولناكي
ميان اين دو
سالروز است –
كه ظاهراً
يكي است. هيچ
فكر كرده ايد
كه بحران ِ
هستي، و
سرنوشت نسل
من را همين
سرگرداني ِ
تقويمي رقم
مي زند؟ راستي
من كجايي
هستم؟ اهل
كوهپاية
زيبايي بنام
شاهرود، با
فضاهايي بكر
و آرام، كه
چند سدة پيش
آن را ترك
گفته ام ؟ و يا
اهل اين
جهانِ پر
آشوبي كه
اكنون در آن
زندگي مي
كنم؟ بگذار
راحتتان كنم.
من هم چون شما
فرزند دلهرة
جهانم. مي بينيد؟
كار دارد به
فلسفه بافي
مي كشد. حالا
اگر از سال 1942 ميلادي
ششصد سال كم
كنيم به سال
1342
شمسي مي
رسيم، سالي
كه نخستين
شعر من سر از يكي
از مجلات
ادبي آن
روزگار
درآورد. گاهي
فكر مي كنم كه
اگر چنين
اتفاقي
نيفتاده
بود، شايد
وارد بازي
ديگري مي شدم.
اما اين فقط
يك فكر است. در
واقع اين شعر
است كه
سرنوشت من را
رقم زده، و من
را به دنبال
خودش تا
اينجاي ِ
زمان و مكان
كشانده است.
به خاطر دارم
كه يكي از
نويسندگان
معروف آن
روزگار مي
گفت : هر شاعر و
نويسندة
برجسته يي
بايد در
زندگي اش
يكبار از
روي پل روزنامه
نگاري گذشته
باشد. من هم –
شايد به طمع
شاعرِ
برجسته شدن –
در همان
سالهاي آغاز
كارِ شاعري
به سمت
روزنامه و
روزنامه نگاري
كشيده، و
متاسفانه يا
خوشبختانه
مدتها بر اين
پل ماندگار
شدم. كانون
نويسندگان
ايران هم
افتخار داد
و من را به
عضويت خود
پذيرفت. از همين
جا بود كه
سرانجام به
سمت سياست كشيده
شدم. همان
چيزي كه هنوز
هم به درستي
از آن سر در
نمي آورم. آخر
شاعر را چه
كار به سياست؟
فكرش را
بكنيد: اين
روياي تغيير
جهان است، كه
به كابوس
تبعيد
انجاميده
است. اشتباه
نشود. نمي
خواهم گذشته
ام را زير
سوال ببرم. در
واقع بايد
همــاني مي
شد كه هست. و با
همة تلخي ها
دستاوردهايي
هم داشته
است، كه نسل
نو ميوة چين
آن خواهد شد.
كمترين
دستاورد اين
دوران فرود
آمدن از برج
عاجي بود كه
تــــــــاريك
انديشانِ ”
روشنفكر ”
براي خود
ساخته بودند.
خوشبختيِ من
ـ اگر نگويم
نسل من ـ در اين
است كه
انسان
امروز دارد
يواش يواش از
سفر كيهاني ِ
تَوَهم به
زمينِ سخت
باز مي گردد،
تا ببيند
واقعيت ِ
ملموس زندگي
او چيست؟
حتماً
خواهيد گفت
كه واقعيت
تلخي است. من بر
آنم كه تلخي
واقعيت بهتر
از شيريني ِ
توهم است.
توهم، يا
توهماتي، كه
پي آمد آن
هزار پارگي
روح انسان
است.
رويدادهاي
دهة اخير
نشان مي دهد
كه تاريخ ورق
تازه يي
خورده است. بر
اين ورق تازه
اگرچه رد
ناكامي ها و
شكستها
زدودني
نيست، اما
چشم
اندازهاي
نويني در حال
شكل گيري است –
كه زيبا و
دوست داشتني
است. من هم در
شكستها سهيم
بوده ام، و هم
از اين چشم اندازها
بي نصيب
نبوده ام – كه
موضوع زندگي
و انديشة نسل
نو ست. آيا
اين
بيوگرافي، و
به قول ما
ايرانيها
زندگي نامه،
كامل است؟ بي
ترديد نه! در
خيلي از زمينه
ها تقلب كرده
ام، و عمداً
نخواسته ام
حرفي بزنم. بد
هم نيست كه
بعضي چيز ها
را فراموش
كنيم جلال
سر فراز – نقل
از roozonline.com پنجشنبه 11
مهر 1387 [2008.10.02]
|
|
|